a familiar sign

**
i let happiness take its time
for adrenaline to thrust
& fear to trickle – gently down my spine

lying wide awake & lost in thought
i take in the shiver
spreading to my gut

yet so it tells – everything can be fine

& thats one clear sign.

i let bitters rant
& the shallow to doubt
leaving them behind
as gate keepers question
what really is mine
green with envy, some choose to mock – some just swallow in, their utter shock

then there’s sweet jinky & her signature giggle
reminder to all that can be genuine & fine

brain stretched
senses running numb
i breathe in the white
sparkling autumn
fluid & divine

branching thoughts
they swell & shine

& thats my other sign.

FacebookTwitterEmailGoogle+Balatarin

مرگ – یک بازبینى

مرگ بیشتر از آن که سوگوار کند بهت زده ام مى کند
برق سیلى تیزى که از خواب بدرم مى کشد و گیج و معلق به حال خود رهایم مى کند
باید فکر کنم
ساعت ها

مرگ تلنگر بى تعارف همه ى گفته ها و ناگفته هاست، همه ى کرده ها و نکرده ها، همه ى تاخیرها و کوتاهى ها

مرگ نهیب اگرهاى بى رحم است
و سرزنش بایدها
و شکنجه ى شایدها
و تقلاى خاطره ها
و سوگ بى درمان آنچه رفت و آنچه ماند و جادو و وهم این دو دنیا

مرگ بى امان است و بى انتها
پر از تعارف هاى بى فایده و – عجیب، دیر رسیدن ها

مرگ الک خوبى هاست
و مرحمى روى لایه هاى نهان فقر، دور از گناه و داورى ها

FacebookTwitterEmailGoogle+Balatarin

باغ یـــــاس

* بوی باغ می رسد* بوی سبزِ باغ دور* یاس، یاس، لمسِ عشـــق* طعم داغِ اشک شور* طعم هیزم و خیـــال* از میان شاخه ها* سُکرِ مِه، جوی سرد* رعد و بوسه بوسه ها* برق سیب و سِحر آب* خاک و ریشه پرعطش* لب خموش و تب دمید* در میان آتشش* می وزد نفس ز آب* بازی نسیم و نور* چون حریر نرم و لَخت* می کند ز من عبور* مسخِ این شمیم پاک* دور می شوم ز تن* او گریخت تا به اوج* من رهانده شد ز من* شد هوا پر از خدا* جان من مست از اوست* صلح گیسوان دشت* بال اوجش آرزوست* قارقار صد کلاغ*شعر هیچ و من سکون* شعر و شعر و شعر و شـــــــعر* نامد از لبم برون* سبزابی * آبان ۱۳۸۲

FacebookTwitterEmailGoogle+Balatarin